خاطره ای از گنجینه خاطرات علویه1

بسم رب الحسین

از زمانی که یادم میاد تابستان و نوروز ومراسم های خاص مثل عاشورا و تاسوعای اباعبداله خودم رو به روستای کویری علویه از توابع ندوشن میبد می رسوندم، از اینجایی که نشستم تا میبد یزد 450 کیلومتر فاصله است بیشتر اوقات برای رسیدن به روستا از مسیر عقدا-ندوشن میرفتیم توی این مسیر روستاهایی وجود داشت که پدر خاطرات زیبایی از زمان تبلیغ توی این روستاها برامون تعریف میکرد، عقدا، اشتیجه، مزرعه نو، خلیل، سرو، هفتهر، سورک، ندوشن و در آخر وطن........

محرم رو بیشتر با تعزیه روستا حال میکردم، کوچک تر که بودم از شمر و ابن سعد و دار و دسته ی قرمزپوشش ترس داشتم و بیشتر اوقات توی خیمه ی ساده و کوچک اباعبداله می نشستم و عمو العطش العطش می خوندم و توی اون حال و هوا هر گز فکر نمی کردم که روزی بیاد و خودم لباس قرمز به تن کنم و شمر و عمر سعد ماجرا بشم.

با اینکه ساختمان مسجد و حسینیه روستا با اون روزها زمین تا آسمون فرق کرده اما هنوز همون سادگی و بی ریایی توی مراسم ها موج میزنه

در روستای علویه به قول اهالی اون از هر دو نفر سه نفر روحانی هستند پس از این لحاظ کم و کسری به حمداله نداریم و اکثر مراسم ها بعد ازبرگزاری نماز جماعت به امامت یکی از حوزویون آغاز میشه و طبق رسم اکثر روستاهای اون منطقه استارت عزاداری با حلقه های به هم پیوسته ی انسانی و خواندن بند هایی از اشعار محتشم کاشانی  زده میشه به این صورت که  بعد از خواندن یک بیت از اشعار محتشم  از سوی مداحان بقیه حاضران با تکرار این بیت که:

(( یاران عزای کیست که در دشت کربلاست 

 ماتم نشین ملائک و صاحب عزا خداست))

جواب مداح را خواهند داد                                             

/ 3 نظر / 8 بازدید
علی

سلام تشکر از متن قشنگتان واقعا مجلس های علویه جالب و بی ریاست و تیم تعزیه و مداحی و روحانی کاملا جوره با زاپاس فراوان

رسول

جناب عسکری با سلام یک سوال دارم الان شما کجا ساکن هستید؟

رسول

جناب عسکری با سلام یک سوال دارم الان شما کجا ساکن هستید؟