خاطره ای از گنجینه خاطرات علویه2

صدای مادر به گوش میرسد که میگوید: بیا پایین، اونجا نخواب، سرده، سرما میخوری.

اما من سمج و یک دنده در دلم میگویم یک لحظه نشستن در اینجا را با هیچ چیزی تعویض نمیکنم.

به دیوارها خیره میشوم، به مانند دفتری شده است، هر کسی در گوشه ای از دیوارها و حتی سقف، متنی به یادگار نوشته است، در دلم میگویم عجب بی ملاحظه اند ، مگر دیوار جای یادگاری نوشتن است، که ناگهان چشمم به یادگاری خودم می افتد و به حالت خنده و به دنبالش خجالت سر به زیر می افکنم.

صدای پای زن روستایی به گوش میرسد که به نظرم به سمت استخر میرود،، آری،، مسیر آب را باز کرد تا  در دل شب آب را به سوی زمین های کشاورزی روانه کند، در کنار جوی آب او هم به راه می افتد با فانوسی در دست ، حالا می توانم از دور اورا چون سایه ای ببینم ، او را می شناسم، مادر منصور است، زنی زحمت کش که تمامی کارهای روستا را به دوش می کشد، او مسئول رسیدگی به حمام روستا است

،،،،، دست مریزاد زن روستایی،،،،،

یادم می آید سال گذشته شعرنویی سرودم با عنوان منصور و چُغور  که به خیالم اینگونه بود:

چُغور( گنجشک) بیچاره

در میان اسپیس

حال زارش پیداست

نتواند که پرد سوی درخت سنجد

پر و بالش خونی ست

منصور ماشاالله

بگذرد از آنجا

جِغ جِغ (نوعی گنجشک) بیچاره

سر و دستش لرزد

نه بابا، سردش نیست

ز دست منصور است

که تنش می لرزد

منصورُگ در یک آن

می پرد بر سر آن بیچاره

جِغ جِغُگ ای بابا، جون دیگه نداره

منصورُگ میگیرد چُغوروگ را از دم

می کند رأسش را، در کنار گندم

/ 2 نظر / 10 بازدید
جواهر

به یاد گذشته واقعا که عالی بود

علی عباسعلی از علویی

بارکلا بر منصور که اینقدر استاده بابام شارون را روسفید کرده این منصور